تبليغاتX
نیکولا کوچولو

نیکولا کوچولو

روزانه های 22 سالگی من

حالم خوب نیست.نمیدونم چرا.خدا خودش عاقبت هممون رو بخیر کنه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط نیکولا|

سال نو مبارک.

اهنگ نوروزی محسن چاوشی اهنگ مورد علاقه این روزامه:

link

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط نیکولا|

گرفتن اسکار رو به تمام ایرانیان سینما دوست و عزیز تبریک و به کسانی که نمیتونن موفقیت فرهادی رو ببینن(علی الخصوص اقای سلحشور)تسلیت عرض کنم.

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط نیکولا|

whitney houston یکی از بهترین و خوش صداترین خواننده های زن امریکا که دیشب فوت کرده و من نمیدونم چی باید بنویسم.واقعا شوکه هستم.فقط میتونم بگم حیف شد.روحش شاد.


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط نیکولا|

دیدی وقتی احساس میکنی تو اوجی و خیلی خوش به حالته یهو بوووم.همه چیز زیر و رو میشه چه حسی داره؟نمیدونم چرا وقت امتحانات ترم معمولا همچین اتفاقاتی میفته.عجیبه.

پ.ن:آقای فرهادی دمت گرم.به امید در دست گرفتن اسکار

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط نیکولا|

نمیدونم این ادمایی که یه زمانی تو رو به خاطر یه عشق دیگه که بهش نمیرسن ول میکنن و بعد چند ماه میان و التماس میکنن که برگردن چی  پیش خودشون فکر میکنن؟چجوری روشون میشه از ادم کمک بخوان؟اونم حالا که همه چیز واسه ادم اروم شده.چرا زمانی که ادم بهت احتیاج داره میذاری میری که حالا روزگار برگرده و بخوای اینجوری خودتو کوچیک کنی؟چرا یه روز برمیگردی میگی فکرامو کردم نمیخوام دیگه هیچی بینمون باشه که الان بیای و هی بخوای التماس کنی؟که هی بگی ترو خدا بیا ببینمت دلم واست یه ذره شده؟اخه من چجوری برگردم بهت بگم دلم واست تنگ نیست؟چجوری وقتی میگی بذار دستاتو بگیرم بهت بگم دیگه نمیخوام؟چجوری حرف دلمو بهت بزنم که دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی؟اون زمان گفته بودم یه روز میرسه که تنها بشی و این اتفاق بیفته ولی فکر نمیکردم انقدر زود.لعنت به این وضعیت...

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط نیکولا|

ادم فردا صبح امتحان میان ترم داشته باشه بعد بیاد بشینه به وبگردی و فیفا بازی کردن نوبره ها

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط نیکولا|

هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه.ای ترس تنهایی من اینجا چراغی روشنه.


داریوش

نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط نیکولا|

دیدین گاهی اوقات یه جاهایی الکی معروف میشن؟اون روز به سفارش یکی دونفر  از دوستان رفتیم پیتزا پنتری تو خیابون ویلا که دومین پیتزا فروشیه که تو تهران باز شده(اولیش پیتزا داووده).محیطش انصافا جذاب و نوستالزیک بود(ببخشید کیبردم ناقصه مجبورم بنویسم زاله یا نوستالزیک)ولی بشنوید از پیتزاش که من بخاطر اون رفته بودم.یکی از دوستان کلی از پرملاط بودن وخوشمزه بودنش گفته بودن.در مورد پرملاطی همینقدر بگم که وقتی ازاونجا اومدم بیرون از سوپر مارکت کیک گرفتم خوردم که سیر بشم.در مورد مزش هم باید بگم متوسط بود و من پیتزاهای بهتر از اون زیاد خورده بودم.تازه تو صورت حساب 4% مالیات هم اومده بود که با توجه به کیفیت غذاش کارشون جالب بود.در کل نمیدونم چرا اکثر اوقات وقتی به سفارش کسانی که میشناسم میرم جایی غذا میخورم معمولا جالب از اب درنمیاد.
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط نیکولا|

بی احساس ترین افراد امروز,احساسی ترین افراد دیروزند
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط نیکولا|


مطالب پيشين
»
»
» اسکار
» whitney houston
» break-ups
»
» میان ترم
» ترس تنهایی
» پنتری
» بدون شرح
Design By : ParsSkin.com